تبليغاتX
تکواندو ورزشی رزمی
 

 

 

تکواندو ورزشی رزمی


آموزش کامل ورزش رزمی تکواندو

 

bullet قالب تکواندو
 

یه قالب جدید با طرح تکواندو برای کاربران بلاگفا

 

 

 

طراحی شده توسط   سایت تخصصی تکواندو

 

 

 

 

 

 

دانلود

 

 

 

                                                  نظر یادتون نره

  نویسنده: کمال ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ׀ موضوع: عمومی ׀

bullet کلیپ موم دولیو
 

سلام . بازم با یه کلیپ جدید این وبلاگ بروز شد . این کلیپ هم یکی از بهترین کلیپ هاست

 

دو ضربه ی موم دولیو و تیو موم دولیو چاگی

 

دانلود فایل

 

حجم کلیپ :  ۳۵۶ کیلوبایت

 

پسورد :  www.taekwondo-k.blogfa.com

 

 

                                                                 نظر یادتون نره

  نویسنده: کمال ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ׀ موضوع: کلیپ تکواندو ׀

bullet هادی ساعی بن کوهلی

 

هادی ساعی بن کوهلی

 

 

 ساعت 3 صبح 20 اردیبهشت ماه سال 1355 در بیمارستان امام خمینی تهران به دنیا آمدم . مادرش می

 

گوید :  پدرش شهرستان بود و پنج روز بعد آمد . اصیلت پدر و مادرم به آذربایجان شرقی برمی گردد . یک ده

 

 بنام  بن کوهلی در اطراف تبریز که پدر و مادرم اهل آنجا هستند . و این نام پسوند نام خانوادگی مان هم

 

 هست ، ساعی بن کوهلی ... بچه شهر ری و عاشق زادگاهم هستم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 همه بچه ها می رفتند باشگاه  ، من هم یک روز همراهشان رفتم . خوشم آمد قرار شد یکی از همسایه ها

 

که مربی تکواندو بود وفروشگاه لوازم ورزشی داشت برایم لباس بیاورد ، نامش عمو قربون بود .، چند هفته

 

 ای طول کشید و او به قولش عمل نکرد رفتم پیشش گفتم اگه نمیتوانی تهیه کنی بروم به پدرم بگویم از جایی

 

 دیگر برایم تهیه کند . قول داد که فردا آماده است . اما امروز برویم باشگاه ... من با تی شرت و گرمکن

 

وسط آن همه سفید پوش بودم . استاد مهیمن مربی آنجا بود . تا مرا دید گفت : بچه لباس تکواندوت کجاست

 

؟ جواب دادم عمو قربون برایم نیاورده ، گفت عمو قربون کیه ؟ من هم با اشاره آقای همسایه را که ارشد

 

کلاس تکواندو بود را نشان دادم  . او به من اولین درسم را همانجا داد . " عمو قربون نه ، استاد ، فهمیدی

 

 ؟ باید به او بگویی استاد " و سپس گیر داد به عمو قربون که چرا برای هادی لباس نیاورده ای ؟ 

 

 

در کودکی به قول اهالی محل بچه شری بودم  . خیلی شلوغ بودم و بیش از حد نا آرام و جسور ، هیکل ریز و

 

 میزه ای داشتم  . اما بسیار شیطان بودم . مادرش می گوید : " هادی یک روز آمد و گفت : بچه ها می روند

 

 تکواندو من هم می روم باشگاه محمدی . آقای قربان نجفی که بچه ها به او عمو قربون میگفتند همسایه

 

روبرویی ما بود که تکواندو کار و مربی این ورزش بود . از انجایی که بچه شیطانی بود نمی گذاشتم بیرون

 

 برود ،  برایش در خانه فوتبال دستی گرفتم  که بازی کند  ، یک روز رفته بودم مجلس ختم یکی از اقوام و

 

در را قفل کرده بودم که او از خانه بیرون نرود . اما هادی رفته بود پشت بام  ...  یک بشکه ی آب گذاشته

 

بودیم آنجا که با لوله ای به حیاط وصل می شد هادی عادت داشت چیزی مثل چوب دستی دستش باشد . آن

 

روز چوب پرده ای دستش بود  ...  " مادر پس از مدتی می رسد خانه و پس از دیدن آن حادثه از حال میرود

 

 " به محض رسیدن به خانه صدایی از پشت بام آمد  هادی چوب پرده را زده بود به آب و  بعد تکیه داده بود

 

 سیم برق ، سه تا پشت بام آن طرف تر پرت شده بود صدای جرقه آمد و داد او خودم را سریعا به پشت بام

 

رساندم   وقتی صحنه را دیدم از حال رفتم گفتم هادی ام مرده . جیغ داد هوار و سپس چیزی نفهمیدم . صدای

 

همسایه ها می شنیدم که می گفتند خانم ساعی چیزی نشده بلند شو  ،  بلند شو ! و بعد صدای خودش را "

 

مامان چیزیم نشده پاشو " عصبانی شدم ، با دستم زدم به او ، دستم درد گرفت . عصبانی تر شدم و با چوب

 

زدم تو سرش ، میدانید چه شد ؟ چوب شکست . "  هادی می گوید : " اگر مادرم آن چوب را به من نمی زد ،

 

 شاید قهرمان تکواندو نمی شدم "

 

مادرش می گوید : " کمتر پای مسابقات  هادی می نشینم  ،  ممکن است او آسیب ببیند و من تحمل دیدن این

 

صحنه ها را ندارم ، در تمامی مسابقات او دلشوره ای وجود مرا فرا می گیرد . "  در روز قهرمانی هادی

 

جمعه صبح او باز هم تلویزیون ندید ، رفته بود سوریه برای هادی دعا کند . یکی از همسفرها رفت پیشش و

 

 گفت : " خانم دهقان مشتلق بده ، هادی اول شده ، مبارکه حاج خانم " و اشک خوشحالی مادر به نشانه ی

 

 بر آورده شدن حاجتش سرازیر شد .

 

 

 

 

  نویسنده: کمال ׀ تاریخ: پنجشنبه چهارم مهر 1387 ׀ موضوع: هادی ساعی ׀